تبليغاتX
یه بوس میدی ؟

یه بوس میدی ؟

من مخالف مخالفت با مخالفین موافقین هستم.

درود بر شما،

تقدیر جبر است یا اختیار؟!؟ این نویسنده نیویورکی ساکن کوهپایه های البرز جنوبی، به نشانه تسلیم در برابر سرنوشت دستهاش رو گرفته بالا.
شما چطور؟ نظرتون راجع به تقدیر چیه؟


گاهی می آمدی،
گاهی میرفتی،
دور نبودی،
نسیمی می وزید،
درختی جوانه زده بود،
و بودی.

بهار بود.
سبزی بود.
تقدیر بود و مرا با آن کاری نبود.

هوا سرد شد.
طوفانی خاکستری;
صاعقه ای درخت را سوزاند.

سوار بر بادها شدی و در فکر دوردستها،
گاهی می آمدی،
گاهی میرفتی،
و دیگر نبودی.
چون درختی نبود.

زمستان است.
دستهایم بالاست. تقدیر من تسلیمم.


 پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی

Good Luck

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 22:29  توسط شیخ امیر نیویورکی  | 

درود بر شما،

 

پشت میزم نشسته بودم که وارد اتاقم شد و در را پشت سرش بست. وقتی سرم را برگرداندم تا ببینم چه کسی با حضورش خلوت تنهاییم را به هم زده است، ناخودآگاه نگاهم در گرمی نگاهش قفل شد. آن چنان مبهوت درخشش چشمانش شده بودم که بی اختیار از جا برخاستم. آرام آرام متوجه شدم سردی دستانم رو به گرم شدن است. ناگهان دستهای نرمش را در دستانم حس کردم. گرمی نفسهایش را علی رغم فاصله ای که داشتیم حس میکردم. یکی دو بار به لبهایم نگاهی انداخت و دوباره به چشمانم خیره شد. گویی درخواستی داشته باشد. همچنان که در شوک حضورش در خلوت خودم بودم، آرام دستهایش را از دستم جدا کرد و نیم قدمی جلوتر آمد. در حین جلو آمدن هر دو دستش را به دور کمرم برد و به هم غلاب کرد. آرام آرام گرمای بدنش را با بدن خود حس کردم. قلبش همچو قلب گنجشکی کوچک به تندی میزد و ضربان آن را در سمت راست بدن خود حس میکردم. آرام سرش را روی سینه ام گذاشت. انگار امن ترین جا برایش بود. دستهایم را محکم و محکم تر میفشرد. مثل اینکه میخواست روح و بدنمان با هم یکی شود. عطر خوش گیسوانش مرا مست کرده بود. دستانم را بر بازوانش گذاشتم و نوازشش کردم. لطافتی در پوستش بود که تا آن روز تجربه نکرده بودم. ضربان قلبش تندتر و تندتر میشد. کف دستانم را بر روی گونه هایش گذاشتم. گونه های سرخش همچو تنوری شعله ور حرارت داشت. آرام آرام دستم را بالا بردم و موهای بلند و نرمش را نوازش کردم. رفته رفته متوجه تغییر نوع نگاهش شدم. با دستانش آنچنان محکم مرا گرفته بود که گویی میخواست تا ابد در سیطره اش باشم. به نظر می آمد چیزی را مانع در هم آمیختن جسممان میدانست و برای غلبه بر آن پشت مرا چنگ میزد. چشمانش روی لبهایم قفل شده بود. گویی چیزی را از آن التماس میکرد. یکی دو بار به قصد لبهایم حرکت کوتاهی کرد ولی شرم، اجازه ادامه حرکت را از او میگرفت. دستانم را دوباره روی گونه هایش گذاشتم و همزمان که لبخندی میزدم سرم را جلو برده و لبهایش را با بوسه ای به هم دوختم. ناگهان چشمهایش بسته شد. تمام وجودش در دو لبش خلاصه گشته بود. نرم بود و خوش طعم. لحظاتی بدون حضور زمان. بوسه ای با تمام وجود. بوسه ای که دلم نمیخواست هیچ گاه پایان پذیرد.

 

 پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی

Good Luck

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 18:54  توسط شیخ امیر نیویورکی  | 

درود بر شما،

تا حالا بوی آزادی رو به معنای واقعی استشمام کردید؟!؟ اگه بدنتون از کمبود شدید ویتامین آزادی رنج ببره، میفهمید نویسنده چی میگه.  این ویتامین رو تو کدوم داروخانه میشه پیدا کرد؟!؟

 

نمیخواهم فریاد بزنم !

به چه حق آزادی مرا زندانی کرده ای؟

فکر کردن غدغن. از ته دل خندیدن غدغن. دوست داشتن غدغن. نفس کشیدن غدغن. فریاد زدن غدغن. بوسیدن غدغن. آری بوســیــدن هم غدغن.

میخواهم پرواز کردن را فریاد بزنم. ولی افسوس که بالهایم شکسته است. چگونه میتوان با بالهایی زخمی و شکسته بوی آسمان را استشمام کرد؟!؟ آه که چقدر دلتنگ آبی آسمان هستم. در دوردستها سوسویی از سرزمین س ب ز آزادی به چشم میخورد. سوسویی که مرا به سوی خود میخواند. وسوسه لمس قطره ای از دریای آزادی مرا به فکر فرو میبرد...

میخواهم آزادی را فریاد بزنم، ولی با نفس نداشته، با امید از دست رفته، با اندوهی از ته دل، با سیاهی های سرکوبگر و با وجود ابرهای تیره که آسمان آبی مرا در سلول انفرادی خود به زنجیر کشیده اند چگونه میتوانم فریاد سر دهم ؟!؟

دوباره باید سازم را به آرامی کوک کنم تا ملودی سکوت را در دل اندوهناک خویش بنوازم.

نمیخواهم فریاد بزنم.

سکوت میکنم. سکوتی بسیار رساتر از بلندترین فریادها.

* پی نوشت: تو این متنی که نوشتم یه کلمه س ب ز وجود داره. این کلمه رو با اون کلمه که در این اواخر کاربرد زیادی پیدا کرده اشتباه نگیرید. هیچ ربطی به اون قضیه نداره.

 پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی

Good Luck

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:11  توسط شیخ امیر نیویورکی  | 

درود بر شما،
آدم وقتی دل نوشته هاش رو روی کاغذ میاره احساس سبکی بهش دست میده. منم دل نوشته هام رو یه ذره بهشون قالب دادم و رو دیوارهای خونه مجازیم نوشتم.

 

در لابه لای ورقهای کتابم ردپای وجود او سکان افکارم را در دست میگیرد و سوار بر امواج خاطرات مرا با خود میبرد. حواسم به همه جا هست الا مطالب کتاب! تمام سعیم را میکنم و قفل بزرگی بر دروازه ذهنم میزنم تا هیچ کس نتواند از آن گذر کند. به خصوص او.


به نگهبان  اکیدا دستور دادم که مبادا کسی از در این دژ عبور کند، به خصوص او.

نیمه های شب گذر سایه ای توجه مرا به خود جلب کرد. نکند نگهبان از دستوری که داده ام سرباز زده باشد؟!؟ نکند با رشوه ای ...  ولی نه. گمان نمیبرم به خود جرات داده باشد که از چنین دستوری سر باز بزند. احتمالا خیالات بر سرم زده است! بهتر است به کنار برکه بروم تا کمی از آرامش آن بر من مستولی شود.

آه که پاکی آب همه چیز است. با جرعه ای از آن روح خود را به آسمانها و روح آسمانها را به درون خود بردم. آه که چه نغمه دل انگیزی است. قطره های آب با در آغوش گرفتن همدیگر موسیقی زندگی را مینوازند. و چه طنین دلنوازیست. ولی صبر کن. از لا به لای سمفونی حیات نغمه آشنایی به گوش میرسد. نغمه ای که قلبم را به ضربان انداخته! چقدر شباهت دارد به لحن کلام او. با شتاب از جا برمیخیزم. نکند که نگهبان...
درخشش نوری در وسط برکه توجه مرا به خود جلب میکند. تصویر زودگذری که با طرفه العینی محو شد. به نظرم خیلی آشنا می آمد. ولی نه امکان ندارد او باشد. هیچ کس قادر نیست به دژ محکم من وارد شود. به خصوص او.

نکند نگهبان... مگر از جانش سیر شده است؟!؟ فکر نمیکنم.

بگذار آتشی روشن کنم. هیزمی از شاخه های خشکیده سپیدار مرا در روشن کردن آن یاری خواهد کرد.
و چه گرم است و شورانگیز. شعله های گرمش مرا وسوسه میکند تا با تمام وجود آن را در آغوش بگیرم. به تلعلع شعله ها خیره میشوم. پناه بر خدا! چه میبینم؟!؟ رخسار آتشین او از میان شعله های آتش با لبخندی به من زل زده است. و رایحه مست کننده او بر بوی هیزم مستولی گشته و مرا دیوانه میکند. مرا چه شده است؟!؟ دیگر شک ندارم که او دوباره بر قصر من وارد شده است. ای نگهبان بی عرضه. میدانم که با تو چه کنم.

با خشمی توصیف ناشدنی از خواب برمیخیزم و به سمت دروازه قصر پیش میروم. سوگند میخورم که با شمشیرم آنچنان ضربتی بر آن نگهبان وارد کنم که دیگر هیچ کس جرات نکند از دستوری که من داده ام تخطی کند.

با نزدیک شدنم به دروازه دژ، ترس سراسر وجود نگهبان را در بر گرفت.

- سرورم چه شده است که این موقع از شب با چنین چهره ای بر افروخته به اینجا آمده اید؟!؟
- - ساکت شو ای خائن. به تو هشدار داده بودم که این قفل را باز نکنی و دروازه را به روی هیچ کس به خصوص او نگشایی. چطور به خود جرات دادی که از دستور من سرپیچی کنی؟ حال تو را به سزای خیانتت میرسانم تا درس عبرتی شود برای دیگران.
- سرورم، به کدامین خیانت مرا محکوم میکنید؟!؟ قسم به پاکی آب، قسم به معصومیت درخت، قسم به شعله های درخشان آتش، قسم به بوی مست کننده هیزم که از من قصوری سر نزده است و خیانتی نکرده ام.
- - خاموش شو ای گستاخ. چطور جرات میکنی با دهان ناپاک خود به این عناصر پاک قسم بخوری؟!؟
- ولی سرورم، به اهورا سوگند که خطایی از من سر نزده است.
- - خطایی از تو سر نزده است؟!؟ پس چطور وجود او را در سراسر قصر حس میکنم؟!؟ مگر من به تو دستور ندادم که هیچ کس اجازه ورود به دژ را ندارد. پس چرا این قفل باز است و دروازه نیمه باز ؟!؟
- سرورم مگر به خاطر نمی آورید؟
- - چه چیز را؟
- شما خود لحظاتی پیش با چهره ای خواب آلود و بی توجه، بر سردر ورودی قصر وارد شدید و بی هیچ کلام کلید دروازه را از من گرفتید، قفل را گشودید، در را نیمه باز گذاشتید و به خوابگاه خود بازگشتید.

شمشیر از دستم به زمین افتاد. مبهوت و بی اختیار به سمت باغچه وسط قصر حرکت کردم. ساعتها در کنار بوته های رز سرخ ایستادم و در زیر نور ماه نظاره گر سیاهی گلبرگهای آنها بودم.

* پی نوشت: اول آهنگ "Last Christmas" رو برای بک گراند موزیک وبلاگم برای این پست انتخاب کرده بودم ولی دیدم با تم نوشتم زیاد همخونی نداره از این رو آهنگ "لحظه ها" ی معین رو گذاشتم.

 پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی

Good Luck

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 14:59  توسط شیخ امیر نیویورکی  | 

درود بر شما،

از کودکی عاشق شمال بودم. یه حس قشنگی نسبت به اون منطقه داشتم و دارم.

اون نم و رطوبت خاص آب و هوایی اونجا من رو مست میکرد،
مزه ملس تمشکهاش هنوز زیر زبونمه،
دریا که با ابهت همیشگیش من رو با موجهاش در آغوش میگرفت،
وقتی که در بستری از بیلیونها بیلیون شن ریزه کوچیک دراز میکشیدم و خورشید با دست گرمش تمام تنم رو نوازش میداد،
گوش ماهی هاش سوغات سفر من برای آکواریوم کوچک اتاقم بود،
شن ساحلش مصالح من بود برای ساختن دژی هرچند نااستوار در پهنای ساحل،
قایق پدالویی که اجاره میکردیم تا باهاش به وسط دریا بریم، اون موقع با خودم فکر میکردم اگه یه ذره دیگه پیش بریم احتمالا به شوروی میرسیم،
و خاطراتی که همه و همه شادی و لحظه های خوب رو در ذهن من حک کرده.

خلاصه هر چی که از شمال و دوران کودکی من تو ذهنمه، همه و همه خاطرات ناب و ارزشمندیه.

یادم نمیاد کی سوار این ماشین زمان شدم و الان به اینجا رسیدم، ولی هر چی که هست، این گذشت زمان نه تنها هیچ تغییری در احساس من نسبت به شمال بوجود نیاورده، بلکه بیشتر شیفته خودش کرده.

چندی پیش با دوستان طی یه سفر گروهی به شمال رفته بودیم که اتفاقی یه جنگل بسیار زیبا رو کشف کردیم. به جرات میتونم بگم که من بهشت خودم رو پیدا کردم. این جنگل روی یه تپه بزرگ واقع شده که با ورود بهش واقعن من خودم رو وسط بهشت احساس کردم. یکی از دوستان به شوخی گفت: " وای، اینجا خود بهشته. ما تو جاده که میومدیم احتمالا تصادف کردیم و همگی مُردیم و ما رو آوردن بهشت. پس بگردیم دنبال حوریهایی که تو زمین این همه وعده میدادند."

واژه ها با همه وسعتشون در بیان و به تصویر کشیدن بهشت من ناتوان هستند و ترجیح میدم کلمات رو اذیت نکنم. چون فقط باید درست وسط اون زمین جادویی باشید تا متوجه بشید راجع به چی دارم حرف میزنم.

دلم میخواد همتون رو دعوت کنم تا بهشت منو ببینید، هرچند که تو این دنیای مجازی، دعوتها هم مجازی هستند.

 پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی

Good Luck

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 13:29  توسط شیخ امیر نیویورکی  | 

درود بر شما،

طرح هدفمند کردن یارانه ها هم تصویب شد. چقدر نمایندگان این مجلس به فکر مردم شریف ایران هستند!

دلم برای این مردم شریف کباب میخواد.

در آینده تاثیر این طرح رو در زندگی روزمره مشاهده خواهید کرد. البته پر واضحه که بر طبق سیاستهای اقتصادی مدرن امروز جهان، سوبسید یه راه بسیار اشتباه در مدیریت جامعه است. ولی یه ذره رو این قضیه فکر کنید و ببینید که با توجه به ساختار اقتصادی ایران و نوع مدیریت اقتصادی، چه تاثیری روی زندگی افراد جامعه خواهد داشت.

یه مرد تقریبا مسنی یه چیز جالب میگفت. میگفت: "خرجمون به دلاره حقوقمون به ریاله."

کاش اون موجوداتی که تو مجلس تشریف دارند هم به اندازه این مرد مسن میفهمیدند.

 پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی 

Good Luck

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 16:16  توسط شیخ امیر نیویورکی  | 

درود بر شما،

اسم خدا پاکترین و آرامش بخش ترین اسمها تو ذهن منه. ولی همین اسم رو وقتی از زبون بعضی ها میشنوم، حتی از اون هم حالم به هم میخوره.

 امروز دوباره پیرزن پاییزی، مرا در آغوش خود گرفت و بوسید. آغوشی سرد و بوسه ای که طعم غروب نه چندان گرم روزهای آخر اولین ماه از سومین فصل سال را میداد.

 دلم سرد شده. باید هیزمی جمع کنم و آتشی روشن.

 بعضی ها انرژی آدم رو هدر میدن.

 پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی

Good Luck

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 12:16  توسط شیخ امیر نیویورکی  | 

درود بر شما،

من پرنده ای هستم که در جنگلی آشوب زده زندگی میکنم. آشیانه اصلی ام بر نوک قله های کوههای استوار ایران زمین است. نیاکانم همه از فراز قله ها بر جهان نظاره گر بودند و من اکنون در دل جنگلی سرد در آرزوی پرواز در اوج هستم. مرا شوق پرواز در اوج آسمانهاست.

جنگل سرد است و از سبزی به دور. تا زمستان هست سبزی معنا ندارد. میتوان روی برفها رنگ س ب ز سبزه ها را پاشید، ولی هنوز برف است و یخبندان. و برف و یخ را سبزی نشاید.

میخواهم ذهنها و دلهایی که زیر این توده برف سنگین مدفون گشته اند را به زندگی بازگردانم. و خود در ابتدای این راه هستم. از خود شروع میکنم. و تا میتوانم نیک پنداری و انسان بودن را ترویج خواهم کرد. این است منش من، پرنده ای از خاک آریا.

این گرمایی است که برفهای جهالت را آب خواهد کرد و جوانه های امید را زندگی خواهد بخشید.

آنگاه است که همه جا، س ب ز خواهد شد.
و آنگاه است، که همه جا س ب ز خواهد شد.

 پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی

Good Luck

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 21:46  توسط شیخ امیر نیویورکی  | 

درود بر شما،

میدونید از وقتی که یادم میاد نوع ضربان قلبم به خاطر وجود کسی تغییر کردش تا الان که دارم اینو مینویسم، سکان هدایت احساساتم به دست قلبم بوده و نکته ای که میخوام بهش اشاره کنم اینه که این سکان دار همیشه کشتی را به گل نشونده.
یه چند وقتیه تصمیم گرفتم طی یه کو د تا سکان رو از دست اون بگیرم و به ناخدای عقل بسپارم.

 نمیدونم این کو د تای درونی به ثمر میرسه و دو لت عشق را به درستی به پا میکنه یا نه، ولی دارم سعی میکنم که لااقل راه جدیدی رو امتحان کنم. امیدوارم عقل پیروز بشه، چون دیگه از به گل نشستنهایی که به خاطر سکانداری دل بوده خسته شدم.
شاید این ناخدا کشتی را در این دریای متلاطم به ساحلی آرام و لنگرگاهی مطمئن هدایت کنه.

این کو د تا چیه جدید دل ما فعلا وجود هر گونه عشقی رو ممنوع کرده.

تا بعد ببینیم چی میشه.

 پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی

Good Luck

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 23:20  توسط شیخ امیر نیویورکی  | 

درود بر شما،

بعضی ها یه مجسمه رو به عنوان بت میپرستند، بعضی ها بنده پولند، بعضی ها خداشون داشتن پارتیه، ... و بعضی ها هم هیچ خدایی ندارند.

همه اون عقاید محترمه. ولی من، به شخصه، هیچ کدوم اونا رو قبول ندارم.

البته در طی این سالها که اکسیژن کائنات رو سوزوندم، ایدئولوژیهایی رو مرور کردم ولی الان که دارم این مطلب رو مینویسم تو این آشفته بازار که هر جا یه دکون باز شده، فارغ از همه اونا به یه آرامش نسبی رسیدم.

خیلی ها علی رغم اینکه در ظاهر اعتقاد به خدا دارند، ولی در عمل ذره ای از ایمان درونشون به چشم نمیخوره. در کلام همش اسم خدا رو میارند ولی تو کارهاشون ذره ای از ایمان دیده نمیشه.

خلاصه مدتیه تصمیم گرفتم ایمان به اون رو درون خودم تقویت کنم. و چه حس خوبی داره. دارم سعی میکنم که علی رقم اینکه یه انسان باشم و رفتار انسانی داشته باشم، به غیر از اون بالاییه به هیچ چیز دیگه ای توکل نکنم.

چو خدا بود پناهت،
چه خطر بود ز راهت،
ز زمینیان چه ترسی،
که سوار آسمانی.

من که حس خوبی دارم، به شما هم پیشنهاد میکنم که به خدایی توکل کنید که ارزش توکل کردن داشته باشه.

 پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی

Good Luck

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 23:53  توسط شیخ امیر نیویورکی  |