درود بر شما،
آدم وقتی دل نوشته هاش رو روی کاغذ میاره احساس سبکی بهش دست میده. منم دل نوشته هام رو یه ذره بهشون قالب دادم و رو دیوارهای خونه مجازیم نوشتم.
در لابه لای ورقهای کتابم ردپای وجود او سکان افکارم را در دست میگیرد و سوار بر امواج خاطرات مرا با خود میبرد. حواسم به همه جا هست الا مطالب کتاب! تمام سعیم را میکنم و قفل بزرگی بر دروازه ذهنم میزنم تا هیچ کس نتواند از آن گذر کند. به خصوص او.
به نگهبان اکیدا دستور دادم که مبادا کسی از در این دژ عبور کند، به خصوص او.
نیمه های شب گذر سایه ای توجه مرا به خود جلب کرد. نکند نگهبان از دستوری که داده ام سرباز زده باشد؟!؟ نکند با رشوه ای ... ولی نه. گمان نمیبرم به خود جرات داده باشد که از چنین دستوری سر باز بزند. احتمالا خیالات بر سرم زده است! بهتر است به کنار برکه بروم تا کمی از آرامش آن بر من مستولی شود.
آه که پاکی آب همه چیز است. با جرعه ای از آن روح خود را به آسمانها و روح آسمانها را به درون خود بردم. آه که چه نغمه دل انگیزی است. قطره های آب با در آغوش گرفتن همدیگر موسیقی زندگی را مینوازند. و چه طنین دلنوازیست. ولی صبر کن. از لا به لای سمفونی حیات نغمه آشنایی به گوش میرسد. نغمه ای که قلبم را به ضربان انداخته! چقدر شباهت دارد به لحن کلام او. با شتاب از جا برمیخیزم. نکند که نگهبان...
درخشش نوری در وسط برکه توجه مرا به خود جلب میکند. تصویر زودگذری که با طرفه العینی محو شد. به نظرم خیلی آشنا می آمد. ولی نه امکان ندارد او باشد. هیچ کس قادر نیست به دژ محکم من وارد شود. به خصوص او.
نکند نگهبان... مگر از جانش سیر شده است؟!؟ فکر نمیکنم.
بگذار آتشی روشن کنم. هیزمی از شاخه های خشکیده سپیدار مرا در روشن کردن آن یاری خواهد کرد.
و چه گرم است و شورانگیز. شعله های گرمش مرا وسوسه میکند تا با تمام وجود آن را در آغوش بگیرم. به تلعلع شعله ها خیره میشوم. پناه بر خدا! چه میبینم؟!؟ رخسار آتشین او از میان شعله های آتش با لبخندی به من زل زده است. و رایحه مست کننده او بر بوی هیزم مستولی گشته و مرا دیوانه میکند. مرا چه شده است؟!؟ دیگر شک ندارم که او دوباره بر قصر من وارد شده است. ای نگهبان بی عرضه. میدانم که با تو چه کنم.
با خشمی توصیف ناشدنی از خواب برمیخیزم و به سمت دروازه قصر پیش میروم. سوگند میخورم که با شمشیرم آنچنان ضربتی بر آن نگهبان وارد کنم که دیگر هیچ کس جرات نکند از دستوری که من داده ام تخطی کند.
با نزدیک شدنم به دروازه دژ، ترس سراسر وجود نگهبان را در بر گرفت.
- سرورم چه شده است که این موقع از شب با چنین چهره ای بر افروخته به اینجا آمده اید؟!؟
- - ساکت شو ای خائن. به تو هشدار داده بودم که این قفل را باز نکنی و دروازه را به روی هیچ کس به خصوص او نگشایی. چطور به خود جرات دادی که از دستور من سرپیچی کنی؟ حال تو را به سزای خیانتت میرسانم تا درس عبرتی شود برای دیگران.
- سرورم، به کدامین خیانت مرا محکوم میکنید؟!؟ قسم به پاکی آب، قسم به معصومیت درخت، قسم به شعله های درخشان آتش، قسم به بوی مست کننده هیزم که از من قصوری سر نزده است و خیانتی نکرده ام.
- - خاموش شو ای گستاخ. چطور جرات میکنی با دهان ناپاک خود به این عناصر پاک قسم بخوری؟!؟
- ولی سرورم، به اهورا سوگند که خطایی از من سر نزده است.
- - خطایی از تو سر نزده است؟!؟ پس چطور وجود او را در سراسر قصر حس میکنم؟!؟ مگر من به تو دستور ندادم که هیچ کس اجازه ورود به دژ را ندارد. پس چرا این قفل باز است و دروازه نیمه باز ؟!؟
- سرورم مگر به خاطر نمی آورید؟
- - چه چیز را؟
- شما خود لحظاتی پیش با چهره ای خواب آلود و بی توجه، بر سردر ورودی قصر وارد شدید و بی هیچ کلام کلید دروازه را از من گرفتید، قفل را گشودید، در را نیمه باز گذاشتید و به خوابگاه خود بازگشتید.
شمشیر از دستم به زمین افتاد. مبهوت و بی اختیار به سمت باغچه وسط قصر حرکت کردم. ساعتها در کنار بوته های رز سرخ ایستادم و در زیر نور ماه نظاره گر سیاهی گلبرگهای آنها بودم.
* پی نوشت: اول آهنگ "Last Christmas" رو برای بک گراند موزیک وبلاگم برای این پست انتخاب کرده بودم ولی دیدم با تم نوشتم زیاد همخونی نداره از این رو آهنگ "لحظه ها" ی معین رو گذاشتم.
پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی 
Good Luck